از باران تردید برگشته است
موی مشکی اش زیر نم چشمانش وز کرده
و کمر نه چندان باریکش درد میکند
با انگشتان بدون رنگ و لعابش, پرشور, به نوازش گونه های دخترکانش مشغول است...
باد می وزد...
و زن... در سمت بارانی چتر ...
به نشدن ها فکر میکند!
ما را در سایت نفیرسیمرغ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18