نفیرسیمرغ

متن مرتبط با «یک روز برفی» در سایت نفیرسیمرغ نوشته شده است

سی روز دوم باهار

  • نیلوبلاگ

    گلایه میکنم و درون سینه ام پرنده ای به آواز نشسته...نشسته ام و خیالم توی خیابان زیبایی که بوی یاس می دهد و نسیم خنک شکوفه بازی میکند, قدم میزند.هرسال انگار همین روزها چیزی را گم میکنم... دلتنگ چیزی می شوم... لب به گلایه باز نمی کنم اما پرنده ام آواز میخواند.راستی رودی که جاری نشود نامش چیست؟عاشقانه ای که به زبان رانده نشود نامش چیست؟آغوشی که بی دریغ باز نشود نامش چیست؟پ ن : ح دنده را عوض می کند و من از قفل شدن انگشت هایم لابلای انگشتای مردانه اش سیر نمی شوم.خداوندا... اتومبیل دنده اتوماتیک به ما...

    ادامه مطلب
  • نزدیک من

  • نیلوبلاگ

    مرگ چقدر از زندگی به ما نزدیک تر است...زندگی روی دور تند می گذشت سایه سیاه و روشن مرگ دکمه توقف را زد. حالا این منم کخ با تعجب به تماشا نشسته ام. + نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۱/۳۱ساعت توسط اسماء بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یک روز...

  • نیلوبلاگ

    یک روزی میرسد که من، کنار یک حیاط کوچک روی صندلی چوبی نشسته باشم و نسیم پاییز هی توی صورتم بخورد اما دستم روی عصای چوبی خراطی شده ام، نلرزد! این روز که برسد دیگر کاملا آماده ام. وقتی دخترم ۱ ساله شد، برای اولین بار در عمرم، خواستم که بیش از ۳۰ سال عمر کنم. امروز درست بیست و هشت سال و شش ماه و بیست و چهار روزه ام و تصور دردناکیست که در ۳۰ سالکی بمیرم، یعنی یک سال و پنج ماه و شش روز دیگر. xa0...

    ادامه مطلب
  • این روزها!

  • نیلوبلاگ

    چیزی شبیه خلسه ای دلچسب. خوابی عمیق با چشم های باز! حالتی مثل پریدن و شناور شدن در xa0هوا و بعد از چند لحظه به آرامی فرود آمدن روی زمین. مثل وقت هایی که با چشم های بسته تاب میخوری و سرت را به عقب کشیده ای! حس و حال آخرین ماه از بهار هرساله من چیزی شبیه همین هاست، که خیلی دوست دارمش! و همین دوست داشتن همیشه مرا به فکر واداشته است که شاید بهار نیز محبوب من است. و چقدر خوب که دلارام در همین ماه خوب و صبور به جمع ما پیوست. پ.ن دلارامم دیشب سه ساله شد. بلاگفای گرامی امکان لینک به بلاگ بیان را نمیدهد...

    ادامه مطلب