
غرق در داستان شده بودم تا صبح... به امید اینکه قیچی منطقم بتواند پای رابطه 10 ساله ای را از زندگی ام ببرد . شاید کمی تعادل به شریان های لحظه هایم تزریق شود. خوب می شود که براحتی دکمه شیفت+دیلیت را فشار دهیم و افراد مسموم را دور کنیم. هرچند این مسمومیت شیرین، دل انگیز، دوستانه، صمیمی و قدیمی باشد. مهم ترین سوال این روزهای سپری شده با مغز دردم این بود که چطور روزهای متمادی در این سالهای بسیار با داشتن برخی از آدم هاییی گذشت که نه حس امنیت به من می دادند و نه حتی بعد مشترکی بین افکار من و افکارشان...
ادامه مطلب
خسته بودم و چرت نیمه کاره ای هم کنار تخت دلارام زده بودم- خواب بودم اما دلم توی قابلمه می جوشید. مثل شوالیه های سخاوتمند فی الفور رفت توی آشپزخانه و سرو صدای مایکروویو و کابینت ها درآمد... او به جنگ قابلمه ها رفته بود تا دلم را از تویشان در بیاورد و به جایش ماکارونی بپزد تا فردا نهار را دورهم باشیم و مجبور نشویم باز تخم مرغ بخوریم! شوالیه آشپز دوست داشتنی من! کنار این بی رمقی ها، خوب دوام آورده ای... ممنونم...
ادامه مطلب